دردعشقی کشیده ام که مپرس
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیدهام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری بر گزیده ام که مپرس
آنچنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده ام که مپرس
سوی من لب چه می گزی که مگوی
لب لعلی گزیده ام که مپرس
بی تو در کلبه گدایی خویش
رنج هایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
(حافظ)
منبع:وبلاگ خاطرات وروزنوشت های یک آسمانی
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ساعت 21:5 توسط دلتنگ
|