قلم روان مینویسد و این دستان خسته ساعت هاست من را روی ورق مینویسند و بازخط میزنند

گویی واژه ها در ترافیک این افکار آشفته به دام افتاده اند

در سکوت سرد این اتاق ثانیه های غربت زده هم صدای نفسهای بیتابم میشوند و باران چشمان خسته ای که طلوع را ز یاد برده اند

این من های خط خورده را به آغوش میکشند

چند نفسی چشمانم به یادت آرام می گریند و این قلب وحشی می شود

کاش می بودی و می دیدی که رویای رویاهایت چه پر رنگ سیاه و سپید شده است

منبع:وبلاگ تنهای اول