براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيدچیه؟چیزی شده؟چرااینقدرپریشونی؟اورومی کنه به من اینارومی گه ومن باپریشونی می گم:نمی دونم،نمی دونم بهت گفتم یانه هرچی فکرمی کنم یادم نمی آد!

اوبه من می گه:چی؟چی یادت نمی آدماکه همیشه باهم حرف می زنیم چی رونگفتی؟من که دارم طول اتاقومی گردم وفکرمی کنم بهش می گم:یعنی بهت گفتم؟اَه،آلزایمرگرفتم.اوبهم می گه:داری نگرانم می کنی،چی؟چی رونگفتی؟بیااینجایه دقیقه بشین.می رم کنارش می شینم،درست روبه روش صورتمو میاره روبه روی صورتشو بهم می گه:چی بهم نگفتی؟درست فکرکن.نگاه به چشمای درشت وسبزش می کنم ومی گم:«بهت گفته بودم خیلی دوست دارم؟»یه لبخندمی زنه ومی گه:می دونستم.وقتی اینوبهم گفت انگارآب روآتیش ریخته باشی،بی اختیاردستموروی قلبم گذاشتمو گفتم:«یه دل دارم ناقابله می خوای؟»

اونم دستشوروقلبش میزاره ومی گه:«منم یه دل دارم،ناقابله می خوای؟»بعدمن دستای گرمشوتودستام می زارم وچشماموبه چشمای قشنگش می دوزم ویه سکوت زیبابین ماتبدیل به یه سمفونی عاشقانه می شه.